محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2449
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « پسر زن خثعمى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « حمد خداى كه ترا سلامت داشت . » علقمه گويد : به اشتر گفتم : « تو كه مخالف كشتن عثمان بودى چرا به بصره آمدى ؟ » گفت : « اينان با على بيعت كردند ، آنگاه بيعت شكستند ، ابن زبير عايشه را به حركت وادار كرد . از خدا مىخواستم كه مرا با او روبرو كند ، و چون با وى روبرو شدم قوت بازو را كافى ندانستم و در ركاب به پا خاستم و ضربتى به سرش زدم كه از پاى در آمد . » گفتم : « او بود كه گفت : من و مالك را بكشيد ؟ » گفت : « نه ، وقتى از او جدا شدم چيزى از او در دل نداشتم ، عبد الرحمان بن اسيد بود كه مرا ديد و ضربتى در ميانه رد و بدل شد كه مرا به زمين افكند ، من نيز او را به زمين افكندم و او بنا كرد بگويد : من و مالك را بكشيد . نمىدانستند مالك كيست و گر نه مرا كشته بودند » راوى گويد : به علقمه گفتم : « اينك كنار تو شاهد اين روايت است » عبد الله بن زبير گويد : جوانى به نزديك ما ايستاد و گفت : « از اين دو مرد حذر كنيد » و نام وى را ياد كرد نشان اشتر اين بود كه يكى از دو پايش به سبب بيمارىاى كه داشت متورم بود . اشتر گويد : وقتى تلاقى كرديم ، يا گويد : وقتى قصد من كرد ، نيزهء خويش را به طرف پاى من گرفت و من با خويش گفتم اين احمق است ، فرضا آن را قطع كند كارى نكرده ، من او را مىكشم و چون نزديك شد نيزه را محكم گرفت و به طرف صورتم حواله داد و گفتم : « اين هماورد است »